درباره من
mr-raymon.blogfa.com اشعار من در این وبلاگ
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
0
تعداد دیدگاهها:
122
سن:
31 سال و 7 ماه و 2 هفته و 3 روز
سن کتابناکی:
13 سال و 3 ماه و 0 هفته و 5 روز
مکان:
نامشخص
کتابی آپلود نشده
نویسندههای مورد علاقه
آخرین دیدگاهها
داستان در مورد دخترِ سرهنگیه به نام نوشافرین که عاشق کوزه گری به نام حسینا میشه ولی به دلیل مخالفت مادرش از ازدواج با اون سر باز میزنه و با دکتر معصوم ازدواج میکنه ... شدیدا توصیه میکنم بخونینش
در سال بلوا
· 11 سال پیش
1 نفر
خسته از رقص بندری در خواب
دختـری بـا دو چشم بـارانـی
بعـد شلیک هستـه هـای اتم
صحبت از یک حقـوق انسانی
خسته از عکس لخت پرسنلی!
خسته از رنگ مشکی مـــویت
خسته از کـافـه هــای دوزاری
در کنــــارِ رفیـقِ پُـــررویـت !
خسته از قرص و اشک و خوابیدن
اشک سردی که تویِ چشمت بود
مثـل کابـــوس بین یک رویــــا
نــام مـــردی کنـار اسمت بود
خسته از طعـم تلخ لبهـایت
بعدِ یک هفته شب زناکاری
توی شیب خطر سقوط شدن
خسته از بیست سال بیکاری
تویِ قلبِ تو خسته شد دنیــــا
تویِ قلبِ تو یک نفر میسوخت
پــای منبـــر تمام دنیـــا مُــــــرد
شیخ هیزی که کفر ها میگفت
خسته از خواب روی تختی که
یک نفــر قبلِ من کنــارش بود
یک نفر قبـلِ من کـه میخندیـد
یک نفر قبل من که "آرش" بود!
روبه روی تو خودکشی کردم
بـــا تمام وجـــود لــرزیـــــــدم
خسته بودم تمام آن شب را
تا خودِ صبح تخت خــوابیـدم
رو به رویت کشید سیگــاری
بغلت کرد، بوسه زد، خندیـد
چشم بستم دوباره دود شوم
چشم بستم و او تو را میدیـد
دخترِ تــو شبیه "آرش" بود!
دخترت تــوی باد میرقصیـــد
دختری که شبیش* راه میرفت
دختری کــه شبیش میخندیـد
رهبر حذب بــاد مـا بودیـم
تویِ طوفان عقب عقب رفتیم
تویِ طوفان شب تمام شدیم
ما دکل های خالیِ نفتیم
بعد یک عمر تــــازه فهمیدم
خسته بودن دگر دمُده شده
خنده ی تلخ رو به شیطانی
که به سوی بهشت رانده شده!
* شبیه اش
کامل غلامی
[b]کاربر محترم گذاشتن وبلاگ شخصی زیر کتاب ، تبلیغ محسوب شده و مشمول حذف می باشد.[/b]
[edit=simin]1393/11/27[/edit]
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 12 سال پیش
6 نفر
اوضاع دلم بدون ِ تو سخت خراب است
چون دخترک فال فروشِ سر ِ کـــوچه
------------------------------------------------------------------------------
+ این اشعار قبلا سروده شده بودند
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 12 سال پیش
5 نفر
[b]مثل یک کودک ده ساله، پس از "شیشه شکست"
من به دنبال تو اما تو گریزان از من
مثل آهوی جوانی که دو چشمش دریاست
من به دنبال تو اما تو گریزان از من
مثل آن دزد که دزدید سه کیف از دو نفر !
من به دنبال تو اما تو گریزان از من
مردم شهر گریزان ز عاشق بودن
من گریزان ز مردم، تو گریزان از من
[/b]
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 12 سال پیش
6 نفر
[b]تا تو بودی آجر دیوار ها خوشرنگ بود
رفتی و آجر نما شد شهر و من دیوانه تر
آن زمان ها هیچکس فکرش به این جاها نبود
رفتی اما فکر این مردم سراغت آمده، آماده تر
سیب چیدن از سر باغ فلانی سخت بود
رفتی و پای پیاده سیب چیدم ساه تر
آسمان این حوالی گرم بود و دلپذیر
رفتی و آمد سراغم باد بی رحمانه تر
شانه هایت تکیه گاه شانه ی یک مرد بود
رفتی و این مرد افتاده شد و بی شانه تر
البته حالا همیشه فکرهایت را تماشا می کنم
دیدن روی ِ تو شد اما برایم سخت تر، افسانه تر
[/b]
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 12 سال پیش
3 نفر